...............................
|
همیشه سبزم
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 مي دوني چه دوري ازمن
از من و دلواپسي هام از من و گلهاي باغچم
از من و اون اطلسي هام اگه شوقمو مي ديدي
واسه بودن كنارم با هزار بال مي پريدي ولي اما تو نديدي كه چطور مي پره نبضم
ولي با همه خزونم باز به اميد تو سبزم
كاش يه آرزو نبود چه قشنگه وقتي دل تو رو كنارش مي بينه يه غريبه نه، تو رو عين نگارش مي بينه چه قشنگه وقتي دست، خودشو تو دستات مي زاره همه تنپوشه تنش ميشه تپش انگاري آتيش مي باره چه قشنگه وقتي چشم، خودشو تو چشمات مي دوزه ديگه باز نمي مونه آخه داره بدجور مي سوزه چه قشنگه وقتي گيسوي سيات رو شونه هات پريشونه انگاري شب اومده تو دله روز ثانيه ها رو مهمونه چه قشنگه وقتي مرمر تنت رو ميشه واسهْ چشام اون موقس دلم ميگه: آخ كه تو رو خيلي مي خوام چه قشنگه وقتي عطر نفست توي هواس انگاري دلم يه ماهي روي خاك، با نفست تو درياهاس چه قشنگه وقتي پام قدم برات بر ميداره به خيالش روي ابراس ديگه اون غم نداره چه قشنگه از تو گفتن از تو خوندن با تو موندن كاش يه آرزو نبود تو رو كناردل نشوندن ستاره عزیز خیلی خوشحالم که سالم و سر حال هستی بقیه حرفام هم تو برات به صورت نامه میفرستم که نگی جوابمو نداد یا به خاطر من بلا تکلیف باشی اگر جایی به مشکل حادی برخوردی رو من حساب کن آرزومند آرزوهایت و پیروزیهایت راستی دیگه مجبورم نکن شعر بگم ممنون
تقدیم به پسر عاشق عزیز
جمعه بیست و یکم تیر 1387 تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم تو را به خاطر عطر نان گرم برای برفی که اب می شود دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم برای پشت کردن به ارزوهای مهال به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به خاطردود لاله های وحشی به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم تو برای لبخند تلخ لحظه ها پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم ستاره
برای کسی که خیلی دوسش دارم
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 سلام ببخشید که بدون اجازت وارد شدم چون هر چی ازت اجازه گرفتم تو قسمت نظر خواهی پست قبل جوابی دریافت نکردم خواهش می کنم پاک نکنش از شما دوستانی که لطف کردین و تشریف آوردین و نظر می دین هم عذر خواهی می کنم چون من زیاد نوشتنم خوب نیست یعنی انشاء خوبی ندارم اسم من ستاره هست یک زمانی من و نویسنده این وب لاگ عاشقهای جدا نشدنی از هم بودیم جوری بود که پسر عاشق (همین نویسنده وب لاگ) موقعی که سر کار بود باید هر یک ساعت با هم صحبت می کردیم تا زمانی که ساعت به پنج بعد از ظهر برسه و از سر کار بیاد دنبالم و تا پاسی از شب باهم بودیم روزهای اول که ما کلی تفریح می کردیم هر جای تفریحی تهران ما دوتایی باهم می رفتیم به خدا انقدر خاطره ما باهم داریم که فکر نکنم یعنی کمتر کسی فکر کنم مثل ما تو دوره دوستیشون این همه خاطره داشته باشه جاهایی که می شد با ماشین بریم با ماشین می رفتیم و جاهایی که نمی شد با ماشین بریم با موتور می رفتیم خلاصه شادیها و تفریح های ما همینطور ادامه داشت البته بعضی موقعها که دیر می یومد دنبال من کلی دادو بیداد راه می نداختم و به قول معروف نازمیکردم یعنی ساعت ۵:۰۰بعد از ظهر که تعطیل می کرد باید ۵:۳۰پیش من بود اگر ۵دقیقه دیر می کرد وا ویلا راه می نداختم من نمی دونستم که چی جوری از ونک تا جنت آباد می خواد بیاد باید نیم ساعته می یومد و خداییش بیشتر موقع ها سر وقت یا ۵یا ۱۰دقیقه زودتر می یومد خلاصه ما همین جور باهم بودیم تا تولد یکی از همکارهای پسر عاشق که دختر بود شب قبلش به من گفت تو هم بیا و کادو هم با سلیقه خودت بگیر منم فردا رفتم و یک کادو گرفتم و منتظر شدم تا بیاد دنبالم و رفتیم گاندی تو یک کافی شاب دیدم ۸ تا دختر سر یک میز از جاشون بلند شدن و با ما سلام واحوال پرسی کردن صاحب تولد با خواهرش دوتایی هم کار پسر عاشق بودن و بقیه همکار بودن با هم خلاصه سرتونو درد نیارم تولد تموم شد و ماهم اومدیم بیرون تو یک پارک باهم نشستیم بعدش منو رسوند خونه و فردا من زنگ زدم که سر کار بود و کمی باهم صحبت کردیم روز بخیر گفتم خداحافظی کردیم که متوجه شدم گوشی از اون طرف قطع نشده یکی از اون دخترها پرسید که من بودم که زنگ زدم پسر عاشق گفت آره وگفت ستاره هیمنه که هر روز زنگ می زنه با هم دیگه صحبت می کنید اونم گفت آره و بعد از مدتی اونایی که تو تولد دیروز شرکت داشتن شروع به انتقاد از من کردن و بقیه همکارها میگفتن مگه چی شکلیه این ستاره خانم و........ که یک دفعه پسر عاشق بعد از کلی سکوت گفت اقاجون من دوسش دارم حالا هر طور که می خواد باشه من از این حرف خوشم اومد و گوشی رو قطع کردمچند ماهی از این موضوع گذشت تا رسید روز تولد من که مصادف بود با عروسی خواهر یکی از دوستای پسر عاشق که باید حتما تو این عروسی حضور داشته باشه منم تا همون روز تولدم نمی دوستم که روز تولدم عروسی دعوته آقا خلاصه من برای خودم یک برنامه دونفره به مناسبت تولدم چیده بودم که صبح آقا یادش می یاد که بگه امروز عروسی دعوته ومنم باید باهاش برم که با خانوادش آشنا بشم اولش نمی خواستم برم ولی بعدش راضی شدم خلاصه بعد از ظهر اومد دنبالم منو رسوند آرایشگاه وخودش رفت خونه آماده بشه بعدش اومد دنبالم رفتیم خونه ما لباسامو عوض کردم رفتیم تالار باباش تا منو دید و معرفیم کرد اصلا تحویلم نگرفت ولی مادر و خواهرش تحویلم گرفتن خواهرش منو یکی یکی به دوستاشون معرفی کرد خانواده مادرش که اصلا نبودن اخه مادرش خارجی هست و خانواده مادرش هم همه اونطرف هستن خونواده پدرش هم چی بگم زیاد تحویلم نگرفتن بعضی ها منو یک جوری نگاه می کردن نمی دونم به خاطر لباس پوشیدنم بود یا آرایشم خلاصه عروسی تموم شد ما به سوی منزل حرکت کردیم دم استادیوم آزادی ما دوتا نگه داشتیم تا یک کم با هم بشینیم که سر به زنگا باباش رسید و بهمون گیرداد که چرا دیر اومدی چرا این خانومو با خودت آووردیو..... من که اعصابم خورد شد جدا شدم و رفتم تو راه متوجه شدم گوشیم دست آقا جامونده زنگ زدم که برام بیارش و دیگه نمی خوام ببینمت چون باباش هر چی به من می گفت اون جواب نمی داد زنگ زدم و تو یک پارک قرار گزاشتیم که گوشی رو بگیرم همون شب اومدم تو پارک چشمتون روز بد نبینه دیدم خونی مالیه با موتور اومده تو راه خورده زمین دست صورت همه خونیه این دومین باری بود که با موتور به خاطر من تصادف می کرد نمی دونم چرا تا همدیگرو دیدیم گریمون گرفت همون جوری سوار موتور شدیم رفتیم دم یک داروخونه باند و بتادین گرفتم رفتیم تو یک باغ سمت سعادت آباد و زخمهاشو پاسمان کردم و تا ساعت ۳:۰۰صحبت می کردیم و نفهمیدم جی جوری خوابمون برد دوتایی اونم وسط باغ تو بغل هم که دور تا دورمون خونس صبح هم ساعت۱۰:۰۰با صدای برادرا و خوهران اسلام بیدار شدیم خلاصه پسر عاشق اون موقع ها تو یکی از این ارگانهای دولتی کار می کرد چند تا کارتو و پارتی داشت که به وسیله اونا خرمون از پل گذشت و خانواده منم متوجه نشدن خلاصه پدرش بعد از یکی دوساعت زنگ زد با ما صحبت کرد منم راضیش کردم که بالاخره بعد از شش ماه برگرده خونه تو ایم مدت برای خودش خونه مجردی گرفته بود و تا روز عروسی خانوادرو ندیده بود ما یک یکهفته ای هم دیگرو ندیدیم تا اینکه آقا زنگ زد و گفت هفته بعد یک شنبه با پدر و مادرم می یام خونتون منم گفتم همه چیزو بهشون گفتی گفت آره خلاصه یکشنبه رسید اومدن خونمون اینم بگم که قرار بود ما سه شنبه اسباب کشی کنیم بریم خونه جیدید اینو پسر عاشق نمی دونست خلاصه اومدن خونمون ما هم نصفه کاره کارامونو کرده بودیم منم تو این یک هفته خانوادرو کمی آماده کرده بودم خلاصه صحبت های معمولی صورت گرفت مامان آقا گفت خوب عروس خانم یک کم ازخودت بگو گفتم مگه آقا چیزی نگفته گفت نه منو میگی موندم آخه من یک ازدواج ناموفق داشتم یعنی دوران دوست دختر بازی نامزدی عقدو رفتن سر زندگی مشترک کلا یک سالو نیم شد یعنی وقتی رفتیم خونه خودمون ۵ماه بود که زیر یک سقف رفته بودیم که متوجه شدم شوهرم معتاده چشمتون روز بد نبینه نمی خوام در بارش چیزی بگم چه بدبختی هایی کشیدم داشتم اینو می گفتم من موندم چی بگم آخه آقا می گفت نگو من تو ثبت احوال آشنا دارم اسم شوهرتو پاک می کنم از شناسنامت از این حرفها من می خواستم نگم ولی گفتم اگر زندگی بخواد همین اولش بر مبنا دروغ پیش بره چی می خواد بشه منم رک راست همه چیزو گفتم اونا هم همینجوری گوش می دادن مخوصصا وقتی فهمیدن منم اغفال شوهرم شدم و چند ماهی مواد مخدر مصرف کردم دیگه طاقت نیاوردن و رفتن قبل از رفتن گفتن ما با هیچ چیز مشکل نداشتیم الا این مصرف مواد مخدر پدرش گفت کسی که مواد مصرف کنه دوباره مصرف می کنه حتی اگر چند سالی که پاک باشه ازمون خداحافظی کردن وتشکر کردن که من همه چیزو صادقانه گفتم فردا ما باهم قرار گزاشتیم آقا می گفت بیا دوتایی بدون اجازه اونا ازدواج کنیم من که خودم سر کار می رم یک شرکتم جدا از کارم دارم مشکل مالی که نداریم ازاین حرفها ولی من این جور زندگی دوست نداشتم گفتم نه و با اشک از هم جداشدیم و بعد از ظهر مادرش زنگ زد و گفت با هاش صحبت کنم بگم ما دوتا به درد هم نمی خوریم از این چیزا من گفتم نمی تونم این حرفهارو بزنم و..... خلاصه ما اسباب کشی کردیم و آدرس جدیدو بهش ندادم با خودم گفتم تلفنی همه چیزو می گم ولی نتونستم بگم دوروز بعد زنگ زد گفت بیا می خوام ببینمت منم گفتم که مادرت این چیزارو گفته باید منو فراموش کنی وخداحافظی کردم قطع کردم شما خواننده های عزیز بگید من مقصرم پسر عاشق عزیز می دونم خیلی دنبال من گشتی می دونم حتی مریض شدی حتی توی بیمارستان امین آباد همون روانی خونه که بودی از استیرلا شنیدم من تمام این یک سالو نیمو از طریق استیرلا جویای حالت بودم وقتی اومدم ملاقاتت تا دیدمت حالم بد شد وتو همون بیمارستان کلی بهم سرمو آمپول زدن تا تونستم روی پای خودم وایستم به خدا منم نتونستم فراموشت کنم اینارو نوشتم که بدونی لحظه لحظه خاطراتمونو هنوز به یاد دارم خاطراتی که تو شمال داریم تو صحن آقا امام رضا داریم خاطرات اردبیلو آستارا عکسهایی که باهم انداختیمو و......... به خدا فکر می کردم می تونی منو فراموش کنی به خدا همه چیزو می دونم می دونم کارتو به خاطر من از دست دادی می دونم به خاطر من از بهترین موقعیت های زندگیت باشگات گذشتی می دونم می خواستی جای منو پر کنی رو به چیزایی آووردی که یک زمان ازشون بدت می یومد همه چیزو در بارت می دونم منم اوضاع خوبی نداشتم میدونم دیگه نمی خوای منو ببینی میدونم با این همه بلاهایی که سرت آووردم خونوادت دیگه اصلا به هیچ عنوان راضی نمی شن ولی من یک پیشنهادی دارم اگر قبول کنی میخوام تا زمان ازدواجت باهات باشم حتی اگر دوست دختر هم پیدا کنی من مشکلی ندارم تا دختر آرزوهاتو پیدا کنی من همون ستارم که فقط می خواستم مال خودم باشی اگر با یکی از همکارای دخترت تو بیرون سلام می کردی یک ساعت از این رو به اون رو می شدم الان می گم ۱۰تا دختر من کنارتم
سال نو با کمی تاخییر بر همگان مبارک
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 سلام بر تمام دوستان عزیز
امیدوارم حالتون خوب باشه ببخشید کمی دیر آپ کردم کلی مشکل داشتم که هنوز نتونستم حل کنم سال نو رو به همه دپوستان عزیز تبریک می گم امیدوارم که سالی پر از موفقیت براوتون باشه در کنار خانوادتون سال خوبی رو سپری کنین همتونو دوست دارم
وقتي مي خواستم زندگي کنم راهم را بستند. وقتي مي خواستم به راستي سخن بگويم گفتند دروغ است. وقتي مي خواستم از عشق سخن بگويم گفتند گناه است. وقتي مي خواستم گريه کنم گفتند ديوانه است. حال که هيچ نمي گويم مي گويند عاشق است !!!![]()
پرسيد:بخاطره كي زنده هستي؟
با اينكه دلم مي خواست با تمام وجود فرياد بزنم "بخاطره تو" با بغض گفتم هيچ كس. پرسيدم:تو بخاطره كي زنده اي با اشك گفت:بخاطره كسي كه به خواطر هیچ کس زنده است.
چی بگم
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 سلام
خوبید ببخشید که انقدر دیر به دیر آپ می کنم و بهتونم سر نمی زنم به خدا از خودمم خسته شدم خیلی دلم پره بریدم یا به عبارتی کم آووردم نمی دونم کی به روال عادی بر می گردم و خدا کنه زود از این اوضاع و احوال راحت بشم دوستدار همتون پسر عاشق
دلم می سوزه
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 دلم مي سوزه از عطر هوايي كه بوي اون تن زيباتو داره دلم مي سوزه ازاشكاي گرمي كه به عشقت از اين چشما مي باره دلم مي سوزه از اين جاي خالي چرا آخه واسه دلم محالي ؟ دلم مي سوزه از احساس پرواز ولي تو حسرتم قفس بشه باز دلم مي سوزه از اين قلب تنها آخه بدون تو، نداره معنا دلم مي سوزه از خواب غريبت از اون چشماي بس عاشق فريبت دلم مي سوزه از تاريكي شب كه توي بخت من هميشه پيداس دلم مي سوزه از خورشيد تابون كه خونش اون ور پلك شب ماس بيا خاكسترم رو جون بده باز بيا به من بده يه حس پرواز بيا به زندگيم بده يه معنا بيا تا رد كنم زندون دنيا بيا از شب برم تا صبح فردا بيا تا بگذرم از كوه و دريا بيا دستام واسه آغوشه تو باز بيا پيشم بمون اي زندگي ساز ل ی د ا
بي رحمي من تشنه ي درياي خيال تو من شنا نمي دانم ولي مي خواهم در درياي خيال تو باشم پس هستي ام را جنس چوب مي كنم تا روي درياي خيال تو بايستم و غرغ نشوم اگر چه مي دانم قسمتي از هستي من همواره زير آب است ولي رفتن تو تمام هستي مرا به آتش كشيد و درياي خيالت حتي به تكه هاي سوخته هم رحمي نكرد و خاكستر هستي ام را نيز در خود غرق كرد.
|
|